بانوی دریا

متن مرتبط با « برای اندروید» در سایت بانوی دریا نوشته شده است

گفت این پروانه در کار است و بسxa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0کس چه داند این خبردار است و بس

  • نیلوبلاگ

    دیگری برخاست می شد مست مستxa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 پای کوبان بر سر آتش نشستدست در کش کرد با آتش به همxa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0خویشتن گم کرد با او خوش به همچون گرفت آتش ز سر تا پای اوxa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0...

    ادامه مطلب
  • ولنتاین 96

  • نیلوبلاگ

    سلام و باز یه ولنتاین دیگه! بابا سفره و من با مامان رفتیم بیرون و شام کباب خوردیم جایی که مامان دوست داره...رستوران جهان! بعد سه تا فیلم خارجی و یه انیمیشن گرفتیم! بعد مامان یه لپ لپ برام خرید و چندتا...

    ادامه مطلب
  • ولنتاین 97

  • نیلوبلاگ

    مامان جونم برام دو شاخه گل رز خرید یکی قرمز یکی زردxa0و یه کادو بهم داد خیلی خوشحال شدم جلد کادوش خیلی زیبا بود.دوتا فنجون قهوه خوری فانتزی با گیره های چوبی فانتزی و نخی که داشت برای آویزون کردن یادداشت ها به اون....

    ادامه مطلب
  • حضرت یار

  • نیلوبلاگ

    بگو ای بندگانم که بر خود اسراف و ستم کرده اید!از رحمت خدا نومید نشوید که خدا همه ی گناهان را می آمرزد زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است.xa0xa0xa0...

    ادامه مطلب
  • پیچیدگی

  • نیلوبلاگ

    چرا هممون اینقد پیچیده شدیم؟! تفکراتمون پیچیده شده...روابطمون پیچیده شده...پیچیده حرف میزنیم و می نویسیم...رمان ها و کتاب ها و فیلم های پیچیده که باید خودتو بکشی تا مفهومشون را بفهمی در مسابقات و جشنو...

    ادامه مطلب
  • زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست انقدر سیر بخند که ندانی غم چیست

  • نیلوبلاگ

    بچه ها هر وقت وب گردی می کنم اکثر وبا غمگین و پر از ناله هست! ببین شمایی که سوگ رفتن کسی را تو زندگیت گرفتی بیا دو کلوم حرف حساب بهت بزنم! رفت..که رفت! حالا چرا اینقد راحت دارم اینو بهت میگم؟! ببین می...

    ادامه مطلب
  • حدیث از امام عشق

  • نیلوبلاگ

    «مَنْ اَحَبّنَا كَانَ مِنّا اَهْلَ الْبَيتِ». امام حسين (ع) فرمود: «كسى كه ما را دوست بدارد، از ما اهل بيت است». (نزهة النّاظر و تنبيه الخاطر، ص ۸۵ ح۱۹ ) xa0 xa0 «إِنّ شِيعَتَنَا مَنْ سَلِمَتْ قُلُوبُهمْ ...

    ادامه مطلب
  • مهمان داریم... چه مهمانی!

  • نیلوبلاگ

    سلامو سوم اسفند مراسم شهید علی بمان غیاث هدش در حسینیه ی زینبیه ی یزد!بعد از تشیع پیکر پاک شهدای گمنام در سراسر کشور...فردا شهید غیاث در ده بالا آرام می گیرد قهرمانی که بعد از 35 سال بازگشتخوش اومدی مسافر من خسته نباشی پهلوان!پدر شهید فوت شدندراستی بابات چند ساله دق مرگ شد و عمرش سر اومد،خدا رحمتش کنه! و مادرشان در مجلس حضور داشتند...ساده و دلگیر!&nbs...

    ادامه مطلب
  • نمایشگاه کتاب

  • نیلوبلاگ

    و امشب با خاله و شوهر خاله(عمو) و مامان رفتیم نمایشگاه کتاب مامان کتاب خرید و من کتاب قمار باز و آوای وحش!من کتاب هزار و یک شب و سندباد نامه را برای دختر عموم که اوایل دستان هست و خیلییییی اهل مظالعهخریدم.دو تا کتاب رنگ آمیزی و چندتا ورزشکاران و مشاغل که حالت برجسته و خاص داشت را خریدم  و سه تا کتاب که داستان و شعر مولانا بود را برای دوتا دادا...

    ادامه مطلب
  • نویسندگی

  • نیلوبلاگ

    مدتی است قلم در دستانم یخ زده شاید هم دستانم یخ زده اند...فقط می دانم نمی نویسم...! آموزگار سوم دبستانم تکرار می کرد نویسنده ی خوبی می شوم...داستان های و شعرهایم رتبه آوردند...اما فعلا دست هایم خشکیده اند...همراهی نمی کنند! مادرم دست هایش درد می کند....اما همچنان قدرت قلمش مرا متحیر می کند...نمیدانم عشق به نوشتن را از او به ارث برده ام یا خیر...! کاش دست هایم همراهی کنند! نوشتنم آرزوست! نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت توسط محدّثه| |...

    ادامه مطلب
  • آهای فریاد فریاد عزیزم داره میاد...

  • نیلوبلاگ

    خرمالوهای عزیزم دارن جعبه جعبه میان پیشم! چندسال پیش یه جعبه خرمالو رسید خونمون و زیاد پخته نبودن منم بی صبرانه اونها رو روی بخاری چیندم...تا زودتر بخورمشون اونا هم بیچاره ها تهشون سوخت و سیاه شدن...ولی من عزادار نشدم و با شادی خوردمشون! نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۶ساعت توسط محدّثه| |...

    ادامه مطلب
  • عنوان ندارد

  • نیلوبلاگ

    18 ساله شدم...جشن تولد 18 سالگی ام زیبا بود...تولدم سه مرحله ای شد اول دوستان آمدند...شور و شر های نوجوانی...از کیک مالیدن تو صورت هم تا عکس گرفتن با تیپ و قیافه های عجیب غریب و دعوا سر برف شادی....بعد خانم های فامیل آمدن و بعد هم آقایون فامیل...درست همه چیز جوری که دوست داشتم پیش رفت...یه تولد شلوغ با کلی کادو...کنار آدمای خوب و دوست داشتنی زندگیم...!و امسال کنکور دارم...چندی پیش در سکوت طبقه بالا مشغول درس خواندن بودم...برگهxa0 ی چرک نویسی را برای حل تمرین برداشتم آن سمتش را که نگاه کردم دست خ...

    ادامه مطلب
  • نویسندگی

  • نیلوبلاگ

    مدتی است قلم در دستانم یخ زده شاید هم دستانم یخ زده اند...فقط می دانم نمی نویسم...! آموزگار سوم دبستانم تکرار می کرد نویسنده ی خوبی می شوم...داستان های و شعرهایم رتبه آوردند...اما فعلا دست هایم خشکیده اند...همراهی نمی کنند! مادرم دست هایش درد می کند....اما همچنان قدرت قلمش مرا متحیر می کند...نمیدانم عشق به نوشتن را از او به ارث برده ام یا خیر...! کاش دست هایم همراهی کنند! نوشتنم آرزوست!...

    ادامه مطلب
  • خوشبختی

  • نیلوبلاگ

    خوشبختی یعنی وجود انسان هایی زیبا در زندگی که بدون هیچ چشم داشتی عاشقانه تو را دوست دا...

    ادامه مطلب
  • بدون شرح

  • نیلوبلاگ

    _تصور کن یه روز ازدواج کردی و با بچه هات تو پارک همو میبینیم.چیکار میکنی؟ _نمیدونم ولی لحظه ی تلخیه!تو چی؟ _من میرم برا تو و بچه هات بستنی میخرم! نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۶ساعت توسط محدّثه| |...

    ادامه مطلب
  • درسی از معلم فیزیک پیش دانشگاهی

  • نیلوبلاگ

    دیروز سرکلاس فیزیک مدرسه: معلم اومد تو کلاس و بعد سلام و حال و احوال گفت: زمانی که وارد کلاس میشم متوجه میشم که دانش آموزا با علاقه اومدن سرکلاس یا با تنفر...امروز فهمیدم شماها از من متنفرید اولین دلیل اینکه نوشته های ساعت قبل رو تخته هست و تخته را پاک نکردید تا برای معلم ساعت بعد اماده باشه و دوما اینکه یه تعدادیتون بعد از من وارد کلاس شدید...دوستان هر وقت یه آدم خر و خل پیدا شد که خالصانه براتون زحمت کشید که خیلی هم تعداد اینجور آدما کم هست قدر این آدمو بدونید و حرمتش را نگه دارید...اگه دلشو ب...

    ادامه مطلب
  • شادی من

  • نیلوبلاگ

    شادی یعنی محل مخفی شدن شکلات های کاکایویی که توسط مامان قایم شدن را بپیدایی!!!!!! یووووووهووووو! نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت توسط محدّثه| |...

    ادامه مطلب
  • پدر_دختری

  • نیلوبلاگ

    پدر_دختری میگن غم یعنی سفید شدن موی مامان باباتو ببینی.منم خیلی این موضوع اذیتم میکرد تا اینکه تصمیم گرفتم رنگ مو بخرم و موهای بابام را رنگ کنم.دوستم بهم گفت یه شامپویی داره و این رنگ موها را مشکی میکنه و خیلی عالیه و این برام اورد.دو شامپو بود که باید باهم مخلوط بشن و بعد یه مدت کوتاه روی سر و بعدم...

    ادامه مطلب
  • پلیدی ما!

  • نیلوبلاگ

    روزهای دوشنبه روزهایی هست که مدرسه میشه دوزخ برای ما.چرا؟!افرین سوال خوبیه!تا سه مدرسه هستیم و زنگ اخر از گرسنمون میشه بعد یه سمت مدرسه ی ما شیرینی فروشی که بوی شیرینی هاشون هر عاقلی را مدهوش و مست میکنه و اون سمت مدرسمون هم رستوران هست که از بوی کباب و جوجه و قرمه سبزیشون همیشه مستفیض هستیم.خلاصه د...

    ادامه مطلب
  • رمان فلسفی(راز فال ورق)

  • نیلوبلاگ

    به آسودگی اهی کشیدم و او دوباره شروع کرد.میدانی چرا اغلب مردم xa0در اطراف و اکناف جهان پرسه می زنند بدون انکه از چیزهایی که می بینند شگفت زده شوندxa0 سرم را به علامت نفی تکان دادم در همان حال که به تخم مرغ اش نمک می زد گفت چون جهان به یک عادت تبدیل شده است هیچ کس جهان را باور نمی کرد اگر سال ها به ان عادت نکرده بود این را می توان در کودکان دید ان ها چنان تخت تاثیر همه ی چیزهایی که در اطراف خود می بینند قرار می گیرند که نمی توانند چشم های خود را باور کنند به این دلیل است که به اینجا و انجا اشاره ...

    ادامه مطلب