عنوان ندارد

خرید بک لینک
18 ساله شدم...جشن تولد 18 سالگی ام زیبا بود...تولدم سه مرحله ای شد اول دوستان آمدند...شور و شر های نوجوانی...از کیک مالیدن تو صورت هم تا عکس گرفتن با تیپ و قیافه های عجیب غریب و دعوا سر برف شادی....بعد خانم های فامیل آمدن و بعد هم آقایون فامیل...درست همه چیز جوری که دوست داشتم پیش رفت...یه تولد شلوغ با کلی کادو...کنار آدمای خوب و دوست داشتنی زندگیم...!

و

امسال کنکور دارم...چندی پیش در سکوت طبقه بالا مشغول درس خواندن بودم...برگه ی چرک نویسی را برای حل تمرین برداشتم آن سمتش را که نگاه کردم دست خط مادرم بود...هیچ وقت دلم نمی گذارد پشت نوشته هایش را چرک نویس کنم حتی اگر نسخه ای از آن ها را داشته باشد...شروع کردم به خواندن...نوشته برای سال 86 بود...سال فوت تلخ پدر بزرگم که آقا محمود صدایش می زدم...شروع کردم به خواندن این صفحه که تمام شد به بقیه ی صفحات نوشته را پیدا کردم و خواندم و بعد مرتب کردم و به هم منگنه زدم...تک تک اتفاقات و جزییات با قلم مادرم زیبا ولی تلخ به تصویر کشیده شده بود...آن روزها حال همه ی مان بد بود منم که کودک بودم...بی تابی پدربزرگم را می کردم...مادرم از مشاور برای آرام کردنم کمک خواسته بود او راهکار داده بود که به من بگویند:

پدربزرگت به آسمان ها رفته هر وفت دل تنگش شدی به آسمان نگاه کن و با او حرف بزن...!

مدت ها به آسمان خیره می شدم و با او حرف می زدم...

روزی از مادرم پرسیدم برف که میاد آقا محمود هم با برف ها پایین میان؟!

پاسخ مادرم را فراموش کردم...اما عطر کلاه پدربزرگم که بوی خودش را می دهد نه!

چقد دلم برایش تنگ شده...برای بوسیدن آن چهره ی پاک و معصوم...برای شنیدن صدای اذانش...برای آن خانه ی قدیمی و حوض و درخت انارش...!

روحت شاد

بانوی دریا...

ما را در سایت بانوی دریا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 60 تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 4:21

صفحه بندی