دیگری برخاست می شد مست مست پای کوبان بر سر آتش نشست
دست در کش کرد با آتش به هم خویشتن گم کرد با او خوش به هم
چون گرفت آتش ز سر تا پای او سرخ شد چون آتشی اعضای او
ناقد ایشان چو دید او را ز دور شمع با خود کرده هم رنگش ز نور
گفت این پروانه در کار است و بس کس چه داند این خبردار است و بس
آن که شد هم بی خبر هم بی اثر از میان جمله او دارد خبر
تا نگردی بی خبر از جسم و جان کی خبر یابی ز جانان یک زمان
هر که از مویی نشانت باز داد صد خط اندر خون جانت باز داد
نیست محرم نفس کس این جایگاه در نگنجد هبچ کس این جایگاه
عطار
سردار پاک...حاج قاسم سلیمانی....قهرمان من...آسمانی شدنت مبارک!
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست!
بانوی دریا...
ما را در سایت بانوی دریا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 32