یاد دارم مطلبی را خوانده بودم که فقیری سه پرتقال داشت اولی را پوست کند پوسیده بود دومی را پوست کند پوسیده بود بلند شد چراغ را خاموش کرد و سومی را خورد در ادامه ی این مطلب نوشته شده بود گاه باید چشمانمان را روی برخی چیزها ببندیم تا بتوانیم زندگی کنیم...فکر می کنم این متن به نظرم درباره ی بی تفاوت شدن تدریجی ما نسبت به آن ها شباهت داشته باشد...
در کلاس زیست صحبتی درباره ی این شد که دردها(درد های ناشی از آسیب بافت ها)عادت پذیر نیستند و معلم هم گفت اگر دردی را راحت تر تحمل کردیم به دلیل بی تفاوت شدن ما نسبت ان درد است نه اینکه ما نسبت به این درد عادت کرده باشیم...
پ.ن:بخشی از نوشته ی بالا نظر خودم درباره ی ماندگاری بعضی زخم ها و دردها بود...روز کهنه شدن زخم های عمیقتان نزدیک...روحتان آرام...دلتان شاد...!
بانوی دریا...ما را در سایت بانوی دریا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 62